![]() |
![]() |
|
| دعا بر حال من تنها کنید.کز خدای آسمان تنهاترم |
|
انتظار، حسرتِ نگاه پنجره را گرفته بغضي ، گلوي زخمي مرا گرفته كِي اين سفر به آخر خود ميرسد، ببين دستم چگونه، دست دعا را گرفته حالا غروبها همه باراني اند و بس باران ،عجيب ، حال ِهوا را گرفته برگرد و با وسعت خودت آسمان بساز، غربت آسمان ،همه جا را گرفته بشكن طلسم غربت مرا، دعا بخوان ، انگار ، دستی دامان خدا را گرفته سر در گمم بين غزلهاي نيمه جان حال و هواي قافيه ی مرا مِه گرفته ببین چگونه می گذرند لحظه هایم بی تو، ثانیه تمامی این جان ِ نیمه جان را گرفته چقدر غریب است یاد تو در حال وهوای من ببین که غربت چگونه جای تو را در ذهن من گرفته آرزو هایم در پس خاطره های غبار گرفته می روند، محو می شوند بیبن چگونه تمام زندگیم را ای کاش ها گرفته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:51 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
وقتی ترانهی صدات آهنگ بارون می گيره حالت ابری چشات تو ذهن من جون می گيره حرکت خستهی لبات وقتی خداحافظُ گفت: لرزش آروم دلت وقتی جوابشو شنفت هق هق زرد شونههات پاييزُ تو گلوم نشوند تاب موهات تو باد منُ به آخر دنيا کشوند نيستی صدای رفتنت کابوس لحظههام شده تاريکی کنج اتاق مدتيه که جام شده باور نمی کنی نکن ولی تمومه کار من می شينه رو دستای تو همين روزا غبار من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:28 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
زينب به گريه گفتا مادر به خانه برگرد بي تو صفا ندارد اين آشيانه برگرد مادر به جان بابا جانم به لب رسيده ديگر بس است دوري مادر به خانه برگرد اي مادري كه از در پهلوي تو شكستند تا كي ز ديده گردد اشكم روانه برگرد در آستانه ي در كشتند محسنت را مادر به خون پاك آن ناز دانه برگرد دانم ز ضرب سيلي روي تو گشته نيلي زين غم كشد ز قلبم آتش زبانه برگرد هر شب به شور و غوغا كلثوم تو ز بابا از قبر بي نشانت گيرد نشانه برگرد تا ميدهم حسن را دلجويي از غم تو گيرد حسينت از من مادر بهانه برگرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:57 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
تا در اي دهر ديده كردم باز
گّّّل غم در دلم شكفت به ناز بر لبم تا كه خنده پيدا شد گل او هم به خنده اي وا شد هر چه بر من زمانه مي افزود گل غم را از آن نصيبي بود همچو جان در ميان سينه نشست رشته ي عمر ما به هم پيوست چون بهار جوانيم پژمرد گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد! يا دلم را چو روزگار شكست گفتم او را چو من شكستي هست مي كنم چو درون سينه نگاه آه از اين بخت بد چه بينم آه....!!! گل غم مست جلوه ي خويش است هر نفس تازه روتر از پيش است! زندگي تنگناي ماتم بود گل گلزار او همين غم بود او گلي را به سينه ي من كاشت كه بهارش خزان نخواهد داشت..............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:31 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
غصه هایم را با آن بشکنم |
|
RSS
|