![]() |
![]() |
|
| دعا بر حال من تنها کنید.کز خدای آسمان تنهاترم |
|
کوچه ی قلبم عادت کرده است به کسانی که می آييند روی آن خطی می کشند و می روند کاش شب شود که ديگر نکشند.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
يه روزي وقتي كه كوه قهوه اي چشماشو به روي دنيا وا ميكرد وقتي كه شب سياه،صبح خاكستري را صدا ميكرد وقتي كه روز خودشو تو رگ شب رها ميكرد يه مسافر غريب دل به دريا زد و از جاده گذشت شــــــهـــر تـــنـــهـــايــــي را زيــر پـــا گــــذاشــــت همه پنجره هاي بسته را به روي روشني روز وا گذاشت رفت و رفت تا كه رسيد به شهر عشق اما ديد كه آدما سنگي شدن همـــه رنگــيــن كــمـــو نـا اســـير بــيــرنـــگـــي شــــدن دل سـپــرد و تـــن ســپــرد و جـــون سـپــرد اما هـــيچــكي به ســـراغـش نيومد هــرچي خوبي كرد جـــوابـــش بــــــدي بود هــيــچ دلـــي بـــا خـوبـي آشنا نبود ديگه اون مسافر شهر بدي، دل نداشت تا كه به دريا بزنه خسته بود حسي نداشت تا كه پلي روي شهر آرزو ها بزنه يه روزي وقتي كه كوه قهوه اي چشماشو به روي دنيا وا ميكرد وقتي كه صبح سفيد خودشو تو رگ شب رها ميكرد اون مـــــسـافــــر زد و از جــاده گـــذشت، چشماشو به روي عــشــق بستــو گـــريخت رو به ســوي شهـــر تـنــــــهايي گذاشت آدماي سنگــي را با بديهاشــون جا گذاشت واسه رسيدن به آدما، ديــگه دست و پا نكرد رفت و پشت سرشو نگاه نــــكـــــــــــــــرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:12 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
غصه هایم را با آن بشکنم |
|
RSS
|