![]() |
![]() |
|
| دعا بر حال من تنها کنید.کز خدای آسمان تنهاترم |
|
بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي عمري سوال كردم تنهايي خودم را همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت در قلب من دوباره جايت شده چه خالي آه اي مسافر من سهم من از وجودت يك بغض كهنه گشته باشكلكي خيالي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:13 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
مرا ميان پالتوي تنهاي ام تنها گذاشته اي در اين زمستان سرد كه درختانش خود را براي رسيدن بهار رسواي هر كلاغ مي كنند!!!!! دستهايم در جيبم!!! يك جاده غروب و ............دوري تو. رفتنم در اين حال و هوا حتمي است.................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:35 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
چرا سکوت می کنی؟ چرا مرا نمی رهی ازین غم همیشگی ؟ چرا دمادم از گذرگه خیال من تو با غرور می روی ؟ و بی خیال هر چه درد و رنج و غم که بر وجود من نشانده ای فقط نگاه به حالت نزار من نمی کنی ؟ نگاه کن نگاه کن که از نگاه تو تمام قلب من پر از ترانه می شود نگاه کن سخن بگو مرا بخوان که حرف تو خود، خودِ معجزه است که حرف تو نگاه ممتد بهار نگاه ممتد حیات نگاه ممتد دل است نگاه کن که کودک نحیف قلب من دامن تو ، با نیاز می کشد! چرا تو دامن خود از دست او به ناز می کشی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:55 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
نميدانم چه ميخواهم خدايا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده اين قلب پر سوز ز جمع آشنايان مي گريزم به كنجي ميخزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگي هاست به بيمار دل خود ميدهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند به رويم چون گلي خوشبو شكفتند ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي به نام گفتند دل من اي دل ديوانه من كه ميسوزي از اين بيگانگي ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدايا بس كن اين ديوانگي ها!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:34 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
مي سپارم دل به دريا بي خيال
مي شمارم لحظه ها را بي خيال
گاه در آشفته بازار دلم
مي شوم تنهاي تنها بي خيال
بي خيال با خود اما با تو من
حرف هايي دارم اما بي خيال
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:50 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
غصه هایم را با آن بشکنم |
|
RSS
|