![]() |
![]() |
|
| دعا بر حال من تنها کنید.کز خدای آسمان تنهاترم |
|
من اگه کسی رو داشتم
دیگه در به در نبودم با غم و غربت و اندوه دیگه هم سفر نبودم اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم توی این حصار پر درد با غمت سر نمی کردم من اگه کسی رو داشتم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:28 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
آه ای تنها بهار بخت من
گریه کن بر این خزان سخت من چشم من امشب بجز شبنم نبود زخمهایم را شمردم کم نبود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:33 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
چشمهايش خيس بودند! گفت تا به صبح در هجرت گريسته ام! و من "ساده" ايمان اوردم به ايمانش!!! و چه دير فهميدم چشمهاي او ان شب بي چتر زير باران مانده بودند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:45 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
من ان پرستوی شکسته بالی هستم که،
از کوچ پرستوها عقب مانده ام. و اینک در سرمای زمستان تنهای تنها، برای بال شکسته ام اواز می خوانم. اوازی که ان را حتی یکی از انسانها، حتی یکی از انها نشنید و اگر هم شنید درک نکرد. تنها صدای از دور دست می اید. صدای که اشناست صدای که مرا می طلبد. نه، این نیز نوعی سراب است. از صدای خیال نباید باور کرد. باید بروم، انکار در این کوچه خلوت، جز من کس دیگری نیست ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:16 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
روزي كه به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افكند كه تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم كيستي؟ گفت : غم . خيال ميكردم غم نام عروسكي است كه ميتوان با آن بازي كرد. ولي حالا فهميدم كه : خود عروسكي هستم بازيچه ي دست غم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:15 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
تصمیمی گرفته ام
می خواهم به قبرم باز گردم. میان شما جای منه ساده نیست. نه من لیاقت دغل بازی های شما را دارم!!! و نه شما ارزش صداقت من را دارید!!! فقط .. تنها کاری نکرده باقی مانده...... سنگ قبرم را چه کسی روی سرم میگذارد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:22 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
بشناس مرا حکایتی غمگینم
افسانه تیره شبی سنگینم تلخم کدرم شکسته ام مسمومم ای دوست شناختی مرا من اینم من اینم و غرق خستگی آمده ام ویرانم و از شکستگی آمده ام از شهر یگانگی ؟فراموشش کن از شهر هزار دستگی آمده ام آنجا با هر که زیستم کشت مرا هر همخونی به خون آغشت مرا صدها دستی که دوست می خواندمشان صدها خنجر شکست در پشت مرا اینجا که کسی به من بپیوندد نیست صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست زنجیر فراوان فراوان اما چیزی که مرا به زندگی بندد نیست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:56 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
من نشانی از تو ندارم ..... اما نشانی ام را برای تو مینویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ... کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام .. در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:23 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
غصه هایم را با آن بشکنم |
|
RSS
|