![]() |
![]() |
|
| دعا بر حال من تنها کنید.کز خدای آسمان تنهاترم |
|
اشک تنهایی
شوری اشک ها یم زخم صورتم را می سوزند این زخم زندگی است که مدتها مرا همراهی می کند! دست سردی نیست تا اشک ها یم را پاک کند و مرهم زخمم باشدکسی نمی آید نگاهم به درب خیره مانده است ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:0 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
سلام
این روزها همه دوستای من رفتن .. اما یه دوست جدید پیدا کردم می دونی اسمش چیه؟ بهش می گن تنهایی..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:34 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
به پوچی تنهایی و به بی رنگی دوست داشتن های کاغذی به بی رنگی مداد رنگی های هفت رنگ به ذهن های مغشوش، اما مدعی آرامش و در این کوچه ها آن چیز که زیاد می فروشند تنهایی است . و هدیه ای بسیار زیبا، قلبی شکسته از دست عاشق قبلی به تو و تو هم به دنبال فراموشی ها قطعه شعری نوشته بر کاغذی افتاده در جوی آب و حسرتی عمیق از پی حیرانی ها و تا به کجا می رود این آب جاری .. ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:31 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
بغضم شکست،بامن چيزدگربگوئيد ازقصه های خوب وبی دردسربگوئيد بامن دگرمگوئيدازروزهای هجران ازوصل عاشقان دروقت سحر بگوئيد ديگربس است گفتن ازگريه شبانه ازلحظه های ناب وشيرين تربگوئيد آهی دگرنمانده سودای ناله سازم ازناله ای که داردبردل اثر،بگوئيد درآسمان چشمم ديگرستاره ای نيست ازشهرروشنی، ازشمس وقمربگوئيد اصلا به من چه مربوط.....ازهرچه دوست داريد ازعاشقی که مانده بی همسفربگوئيد بغضم شکست....آری....ازفرط بيقراری ازمن اگرکسی هست ديوانه تر، بگوئيد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:22 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
وقتي چشمات ديگه اشکي براي ريختن نداشته باشي وقتي ديگه قدرت فرياد زدن هم نداشته باشي وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ کني وقتي حس ميکني که ديگه هيچ کس تو رو درک نمي کنه وقتي احساس کني تنها ترين تنهاي دنيا هستي وقتي باد شمع نميه سوخته اتاقتو خاموش کنه اونوقته که چشماتو ميبندي و با تمام وجود از خدا مي خواي که صدات کنه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:15 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:43 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
با من بنشین و بر دم لحظه های تن خورده ام دست اشک را این تنها میراث بغضم بگیر تا بیابی و بدانی من نیز مرده ام در چار تاق این قفس تنگ در حس خستگی مفرط از بودن و نبودن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:42 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
وقتی احساس می کنی اینقدر تنهایی
همان بهتر که خودت را به کوچه ی روزهای نیامده بزنی و ثانیه ها را تا انتهای تنهایی بشمری |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:22 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
شنیده بودم در آیینه یکی هست که تنهاست دیشب با خود اندیشیدم... که با او دوست شوم! و تنهایی ام را با او قسمت کنم!!! چون در آیینه نگریستم... تنهاییم دو چندان شد!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:18 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
گورستان ما خاک نیست،گورستان ما قلب کسانی است که می پنداریم دوستمان دارند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:27 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
و یک بار دیگر
جای پایم را به اشک می شویم تا کسی نداند من آمدم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:4 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:57 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
غصه هایم را با آن بشکنم |
|
RSS
|