![]() |
![]() |
|
| دعا بر حال من تنها کنید.کز خدای آسمان تنهاترم |
|
به روی شانه ات امشب برایم مار آوردی
به رویم آسمانی ر ا پُر از آوار آوردی
تو حتماً از قناری ها شنیدی طعم آزادی برای من قفس ها را چه بی آزار آوردی
ضمیر شعرهای من پُر از تو بود و از تو پُر ببین با رفتنت غم را ضمیر یار آوردی
منم زندانی اسمت , بدون هیچ سلولی نمی دانی که بی حاصل , برایم خار آوردی
به دنبال رد پایت عصا ساییده ام اما به جای گرمی دستت عصا انگار آوردی
بدون شانه ات امشب هوای گریه می آید برای رفع تنهایی کمی دیوار آوردی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:11 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
ترانه اي رو كه برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خريدم زخم دلم رو دوختمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترين عالمم تو عشقتو از من بگير من واسه تو خيلي كمم
بين من و تو فاصله س يك دَر سرد آهني من كه كليدي ندارم تو واسه چي در مي زني؟؟
اين دَر سرد لعنتي شايد نخواد كه وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت مي كشه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:9 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دل خوشند
تو انعکاسِ من شدهای ... کوهها هنوز
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:50 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
خداحافظ... آخرین کلامی که از تو شنیدم و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند... که تو را از خلوت من می ربود آسمان می گریست شیشه ها می گریستند و من مبهوت رفتنت در پس شیشه های مه آلود بغض دردناکم را بلعیدم دیوانه وار خندیدم و تو را بدرقه کردم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:13 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
توی قانون جدایی
بی تو خنده قدغن شد رفتی و هق هق گریه از تو تنها سهم من شد رفتی و بی تو بریدم از همه عالم و آدم باقی عمرم و بی تو من به باد گریه دادم رفتی و گرفتش از من رفتنت هر چی که داشتم کاشکی بودی وقت گریه سر رو شونه هات می ذاشتم حالا نیستی که ببینی بی تو سرده روزگارم مثل محکوم به گریه حق خندیدن ندارم بی تو مثل یه غریبه میون این همه آدم مُردم از درد غریبی نرسیدی تو به دادم نازنین درد تو از من همه ی سهم من این بود پُشت خنده های با تو بی تو گریه در کمین بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:11 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند
دو دل شکسته ی در انزوا به هم برسند
ضریح و نذر رها کن ، بعید می دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند
کدام دست رسیده به دست دلخواهش که دست های پر از زخم ما به هم برسند
شکوه عشق به زیر سؤال خواهد رفت وگر نه می شود آسان دوتا به هم برسند
فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر که پیش چشم من آن دو چرا به هم برسند
نشانی ده بالا به یادمان باشد مگر دو دور در آن دورها به هم برسند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:37 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
ای پُر از عاطفه در قحط محبت با من کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:5 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس ، هیچ کسی هم به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند: "نشـــد"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:52 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
همچون ستاره چشم به راهم نشانده اند
مانند شب به روز سیاهم نشانده اند
گِرد خبر نمی رسد از کاروان راز شد روز ها که بر سر راهم نشانده اند
در مرگِ آرزو نفسی سرد می زنم چون باد در شکنجه ی آهم نشانده اند
غافل گذشت قافله شادی از سرم آن یوسفم که در دل چاهم نشانده اند
هر روز شیونی ست ز غمخانه ام بلند در خون صد امیدِ تباهم نشانده اند
از پستی و بلندی طالع چو گردباد گاهم به اوج برده و گاهم نشانده اند
از بیم خوی نازک تو دم نمی زنم آیینه در برابر آهم نشانده اند
شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز صد دزد در کمین نگاهم نشانده اند
در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر تنها شقایق نیست ، مرا هم نشانده اند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:21 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
هنوز حرف می زنم ، هنوز راه می روم به سمت جای خالیت ، به اشتباه می روم هنوز هم به عکس تو سلام می کنم ولی بدون هیچ پاسخی دوباره راه می روم هنوز ماجرای ما سر زبان مردم است به هر طرف که می روم ، پر اشک و آه می روم تو نیستی هنوز من ، به یاد با تو بودنم به کوچه می روم به این ، شکنجه گاه می روم هـنــوز هــم بـرای تـو پـُـر از دلـیـل بـودنــم همین که حرف می زنم ، همین که راه می روم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:52 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
چشمان تو که از هیجان گریه می کنند
در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هر دومان گریه می کنند بانوی من ، چگونه تسلایتان دهم چون چشم های باورتان گریه می کنند وقتی تو گریه می کنی ، ای عشق در دلم انگار که ابرهای جهان گریه می کنند انگار عاشقانه ترین خاطرات من همراه با تو ، مویه کنان گریه می کنند حس می کنم که گریه فقط گریه تو نیست همراه تو زمین و زمان گریه می کنند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:21 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
تو کدامين شب از اين حال دلم با خبري ؟
تو چه داني که چه سان ميگذرد ؟ لحظه ها ، ثانيه ها ، بي تو سرکردن ها کاش ميدانستم که اگر باز بگويم با تو از تو چه پاسخ دارم من از اين فاصله ها بيزارم
کاش میدانستم چه بگويم با تو ؟چه بگویم از تو؟به که گویم جز تو؟ تو که هر قصه من میدانی! تو که از احوال پریشان من باخبری نشنیدی که گفت ؟ که چه کردشمع با پروانه نه............... از ان هم بد تر مست خوابند همه همه لب تر کرده ز پيمانه شب اين همه مست کجا هوش شنيدن دارد من در اين خلوت تاريک در اين بند اطاق اين همه ديوار کجا گوش شنيدن دارد باکه گویم از تو؟کاش میدانستی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:58 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
غم نگاه آخرت تو لحظه ي خدا حافظي
گريه ي بيوقفه من تو اون روزاي کاغذي قول داده بوديم ما به هم که تن نديم به روزگار چه بي دوم بود قول ما جدا شديم آخر کار تو حسرت نبودنت من با خيالتم خوشم با رفتن از اين ديار آرزوهام ميکُشم کوله بارم پُر حسرت تو دلم گداي درده فصل آوارگي تنها تو خيابوني که سرده تا خيالت به سرم مي زنه گريه م ميگيره آروم آروم دل تنگم داره بي تو ميميره گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم بي تو اينجارو نمي خوام ميرمُ بر نمي گردم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:23 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
آنان كه زبان دَرد را مي فهمند سنگيني آه سرد را مي فهمند
آنجا كه صدا در انجماد قفس است فرياد نگاه مَرد را مي فهمند
آنان كه چو من مُدام در باختنند ناسازي نقش و نَرد را مي فهمند
جمعي كه به جز خزانشان فصلي نيست زيبايي رنگ زرد را مي فهمند
در محضر غم ، سپر نينداختگان با دست تُهي ، نبرد را مي فهمند
افسرده دلان ِ نشسته در فراق يار حال من غم نورد را مي فهمند
حضور غم چنان كرده با دلم كه دگر به هيچ حال ، نشان هوس نمي فهمد
به جان رسيدم و اين روزگار زشت آيين شب سياه مرا ، يك نفس نمي فهمد
ولي انگار سكوت تلخ مرا هيچ كس نمي بيند و صداي خستگي ام را قفس نمي فهمد
آري به شهر مردم بي درد و بي خيال تنها زبان ز شكوه فرو بند ، هيچ كس تو را نمي فهمد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:18 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
رفتي و با رفتنت مرگم ميسر شده است پنجره از بارش چشمان من تر شده است
رفتي و با زورقي از خاطرات سبز خويش آبروي چشمهايم ، نذر غم ها شده است
مثل عُمر من گذشت از اين حوالي آفتاب ارتفاع روز من با شب برابر شده است
تا از آن سوي سفر آيي به ديدار دلم بي تو عُمر آفتاب صبر من سَر شده است
رفتي و رسيد پاييز تنهاييم ز راه لاله ي لبخند من از گريه ، پَرپَر شده است
دارم اينك در خودم حس مي كنم اي خوب من عُمر من از لاله هاي باغ كمتر شده است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:51 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
ميگن كه پُشت اين نفس ، يه باغ سبز خوشكله ! قصه رُ باور مي كنم ، اگر چه خيلي سخته !
دلم خوشه كه توي باغ ، نشستي پاي يه درخت ! منتظر مني هنوز ، دُختر ناز تيره بخت !
دلم خوشه كه لااقل ، تنهاييمون مال همه ! خنده هامون بغل بغل ، گريه هامون خيلي كمه !
خواب هميشگي من ، شروع بيداري تو! بيا ! دلم خسته شد از ، خواباي تكراري تو!
اما اگه چشماي تو ، مُنتظر من نباشه ، اگه دوباره سهم من ، گريه ي بي صدا باشه ،
اون باغ سبزُ نمي خوام ، بي تو برام خيلي كمه ! بدون تو حتا بهشت ، برام مثه جهنمه !
اگه تو اونجا نباشي ، باز مي رسم اول سطر، اول سطر اسم تو ، دختر ناز تيره بخت !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:10 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
اشك نذر بي كسي هاي منست شب پُر از دلواپسي هاي منست
شب به شلاق نيازم مي كشد اشك در آيينه نازم مي كشد
مي چكد از چشم من هر شب به ناز اشك من اين شعر بي وزن دراز
يك نفر هر شب صدايم مي كند بعد در غم ها رهايم مي كند
اين كه مي گريد به ره رود منست دشت ، چشمان مه آلود منست
مي كند يك شب ز جا بنياد من عاقبت اين اشك طوفان زاد من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:5 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
وقتي غزل سَر مي رسه ، حس مي كنم كنارمي ! حس مي كنم مثل قديم ، عاشقُ بي قرارمي !
وقتي غزل سَر مي رسه ، حس مي كنم تو با مني ! حس مي كنم كه اومدي تنهايم رو بشكني !
اما تو ديگه نمياي ، قصه ي ما تموم شده ! تمام خاطرات تو ، براي من جنون شده !
خوب مي دونم ، خوب مي دونم تو توي خوابم نمياي ! براي خوندن يه شعر، از اين خرابم نمياي !
وقتي كه رفتي دل من ، اينجوري عاشقت نبود! شعراي كال اين دلم ، اون روزا لايقت نبود!
حالا كه من براي تو سبدسبد گُل مي سازم! براي برگشتن تو ، با ناله هام پُل مي سازم!
اون دل با وفاي تو، از دل من خسته شده! خوب مي دونم مدتيه كتاب ما بسته شده!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:27 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
خزان مي سرايد ملال مرا ببينيد اينك زوال مرا ز خويشان جدا مانده ام ، هيچ كس نمي پروراند خيال مرا ز سوگ عزيزان دلم گُر گرفت ز لاله بپرسيد حال مرا من اينجا غريبم ، كسي غير غم نداده جواب سوال مرا تبر آبياري كند در خزان ز درياي آتش وجود مرا به جز شانه ي مهربان غمت نگيرد كسي زير بال مرا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:35 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری. دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:16 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:0 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم
اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی
کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود
انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی
یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده
تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته
تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم
باید یکی از ما دو تا غرورو ميگذاشت زیر پا آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش
جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست سواره هرگز با خبر از قصه ی پیاده نیست
توی مسیر عاشقی باید هوای دلو داشت حرف دلو عین قسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم
کاش توی دنیا هیچ کس قربونی غرور نشه راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:6 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
دست زمين و آسمون ، انگار تو دستاي همن با همديگه يكي شدن ، تا دل من رو بشكنن
زخم زبون روزگار باز دلمو به خون كشيد جُغد سياه غُصه ها ، به روي بوم من پريد
دست پليد بي كسي ، گردن شاديمو فشرد اميد نيمه جون من ، با رفتنت يكدفه مُرد
ابر به اميد ديدنت ، اومد به روي آسمون وقتي كه ديد رفتي اونم ، از اونجا رفت گريه كنون
يه روز صداي گريه هات ، شادي رو تو دلا نشوند با رفتنت شاديا رفت ، ولي صداي گريه موند
رفتن تو يكدفعه بود ، نبودنت هميشگي همه ميگن رفتي ديگه ، كاش تو از اومدن بگي
كاشكي مي شد كه كاش ديگه ، اول صحبتام نبود كاشكي مي شد آبي كه رفت ، دوباره برگرده به رود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
ديرگاهيست كه تنها شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم
همدم گرمي شن ها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كني
تا نبينم كه چه تنها شده ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:46 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
دور از نگاه دوست دلم شد سراي غم من ماندم و سكوت و شب و ماجراي غم
خم گشت سرو قامتم ؛از هجر روي يار تا كي كشم به دوش شكسته لواي غم
مُرغ نشاط از قفس دل پريد و رفت دردي به جاي مانده به دل با دواي غم
در موج خيز حادثه ام ناخدا نبود عمرم به انتظار گذشت اي خداي غم
غير از گناه عشق چه كردم؛ كه گشته ام اينگونه در جواني خود مبتلاي غم
جز غم نبود يار تو در زندگي ؛ تنها نازم به پايمردي و لطف و صفاي غم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:22 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد آي همسايه زنداني من ضربه دست مرا پاسخ گوي ضربه دست مرا پاسخ نيست!!!!!!! تا به كي بايد تنها تنها وندر اين زندان زيست؟ ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم پاسخي نشنيدم....... سال ها رفت كه من كرده ام با غم تنهايي خو ديگر از پاسخ خود نوميدم راستي هان چه صدايي آمد؟ ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي؟ ضربه مي كوبد همسايه زنداني من پاسخي مي جويد ديده را مي بندم در دل به وحشت تنهايي او مي خندم.........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:54 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
تنهايي تلخ مرا هيچ كس نمي فهمد صداي خستگي ام را قفس نمي فهمد
حضور درد چنان كرده با دلم كه دگر به هيچ حال ، نشان هوس نمي فهمد
به جان رسيدم و اين روزگار زشت آيين شب سياه مرا ، يك نفس نمي فهمد
به شهر مردم بي درد و بي خيال ،( تنها) زبان ز شكوه فروبند ، هيچ كس ..........
نمي فهمد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:27 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
باز امشب در دلم فریادهاست خاطر ، عطرآگین ز یادِ یاسهاست امشب از شیرینی رؤیای او دل تماشاخانه ی فرهادهاست دلبری با ناز می خواند مرا تا جنون آباد می راند مرا لحظه ای از دور می خندد به من آتشی بر جای می ماند ، مرا چشم جادویی نگاهم می کند دست گرمی می نوازد شانه ام می بَرم دستی که بر دستش نَهم می گریزد ، می کند دیوانه ام سایه ای از دور می آید به پیش لرزه بر تَن اُفتد از لرزیدنش گُل به دستی، چون گُل از ره می رسد می تپد در سینه دل از دیدنش در نگاهش گُفتنی ها خُفته است بَر لبش هزاران آرزوست گر چه خاموش از کنارم می رود با نگاهی با من او در گفتگوست پُشت سر ، آری صدای پای اوست نرم نرمَک رو به سویش می کنم بار دیگر می گریزد از بَرَم بار دیگر آرزویش می کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:44 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
بیقرارم من قرارم را کجا پیدا کنم شب نصیبم روزگارم را کجا پیدا کنم
من که در این شهر حتی خود را گم کرده ام شمع بَزم شام تارم را کجا پیدا کنم زیر سقف آسمانی خالی از خورشید و ماه مانده ام لیل و نهارم را کجا پیدا کنم فصل یخبندان ندارد قصد کوچ از خاطرم مُنجمد گشتم بهارم را کجا پیدا کنم کاروان درد نقد هستیم با خویش بُرد رفته بر بادم غبارم را کجا پیدا کنم بی پناهی پای در بند حصار حسرتم دوستان راه فرارم را کجا پیدا کنم آنکه با بشکستن جام دلم جاری نمود گریه ی بی اختیارم را کجا پیدا کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:27 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
من پُر از اندیشه های پَرپَرم خیمه ام را در خزان می گسترم
رفته است از این حوالی آفتاب ابر دارد آسمان باورم
در نهان از درد می پیچم به خود آتشی در زیر یک خاکسترم
آه شبهایی که می خوابم به بغض پُر شود از بوی باران بسترم
اشک خون در دامنم گُل کرده باز لاله در چشمان خود می پَرورم
اشتیاق پَر کشیدن رفته است از خیال زخمی بال و پَرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:14 توسط غم(پسری از آلامتو) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کوچه پس کوچه های تنهایی من حتی سنگریزه ای پیدا نمیشود تا پنجره ی
غصه هایم را با آن بشکنم |
|
RSS
|